❤پردیس جون، بهشت مامان و بابا ❤
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
تاريخ : پنجشنبه 12 / 11 / 1391 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : مرتبه

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 2 / 12 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 190 مرتبه

من و احسان تصمیم گرفتیم به مناسبت نهمین سالگرد ازدواجمون (18 بهمن) و مهمتر از اون بخاطر دلتنگیمون واسه خاله مهناز و علی آقا و خواهرزاده های عزیزم چند روزی بریم کیش.

روز پنجشنبه 92/11/17 ساعت 14:30 بلیط داشتیم

بعد از حدود دوساعت پرواز  به جزیره زیبای کیش رسیدیم

خاله جون و علی آقا و دانیال جون اومده بودن دنبالمون . چند ماهی میشد که همدیگرو ندیده بودیم

بعد از کلی روبوسی و خوشحالی ، قبل از اینکه بریم خونه رفتیم اسکله

اسکله خیلی قشنگ بود مخصوصا مرغای دریایی که گروهی واسه یک ذره غذا یا نون پرواز میکردن

اونروز  هوا خیلی سرد بود و اصلا انتظارش رو نداشتیم ولی از روز جمعه هوا خیلی عالی شد.

خاله مهناز و علی آقا این چند روز حسابی زحمت کشیدن و ما هم خوش گذروندیم .

البته بعضی تفریحات و کنسرت ها رو به خاطر پردیس نتونستیم بریم ولی بازم خدا روشکر دخملمون همراهی کرد و اذیت نشدیم. و بالاخره روز سه شنبه 22 بهمن ساعت 13:30 برگشتیم.

از روزی که برگشتیم خیلی بیشتر از قبل دلم واسه خواهر عزیزم و مهربونیاش تنگ میشه. خیال باطل

انشالله خدا حفظشون کنه

 

حالا میریم سراغ عکسها

 

شهر حریره (کیش قدیم)

 

قربونت برم با اون ژست گرفتنت



ادامه مطلب...

موضوع : مسافرت ها
تاريخ : جمعه 2 / 12 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 97 مرتبه

دختر شیرین زبون من الان دیگه میتونه با حرف زدن خواسته شو به ما بفهمونه و خیلی بامزه حرف میزنه

یک سری از حرفاش که یادمه اینجا مینویسم البته قطعا همش یادم نیست

بعضی کلمات رو هم قبلا اشتباه تلفظ میکرد و الان یاد گرفته . از بس که مامانش دیر دیر آپ میکنه وبلاگ رو هههههه

 

رنگها :

زرد - سزب - صویتی - آبی -

میوه ها:

حیار - سیب - پرتدال - دیوی (کیوی) - هینونه (هندونه)- انار - لیمو- هبیج - انور (انگور) - موز - آب پرتدال- آلو - دوجه (گوجه)- عناب (پردیس عاشق عناب هر وقت مامان منصوره رو میبینه میگه عناب بده)

اسم فامیلهای نزدیک:

به خودش میگه بَبیس بَردیزدار (قربونش برم)

قبلا به مژده میگفت مونه هههه ولی حالا چند روزه یاد گرفته میگه موشده

اِدان = احسان

عِربا=عرفان

نیلو= نیلوفر *  آتین = آترین * مائیار = مازیار * مهناس= مهناز * آییا = آریا * عمه زهیا * پریان = پرنیان * عمو علی * عمو مونه = عمو محسن * مَنیوره = منصوره (سه روزی میشه که منصوره رو هم کامل یاد گرفته و همش به مامانیش میگه منصوره) - عمو هومن - حاجی بابا حمید

 

 شعر عمو زنجیرباف رو یاد داره و براش میخونم (نوشته های رنگی رو پردیس میخونه)

عمو زنجیر باف ..... بعلههههه (با صدای بلنددددد)

زنجیر منو بافتی .... بعلههههههه

پشت کوه انداختی ....... بعلهههههه

بابا اومده ......... چی چیا؟؟؟؟

 

 

شعر یه توپ دارم رو هم یاد داره دخملمون

یک توپ دارم ....... دیدیلیه

سرخ و سفید و ..... آبیه

میزنم زمین ........ هوا میه

نمیدونی تا ..... دودا میه

من این توپو ....... نَشادَم

مشقامو خوب .... نِشِدم

بابام به من .... عیدی داد

یک توپ ..... دیلدیلی داد

 



ادامه مطلب...

موضوع : شیرین زبونی
تاريخ : جمعه 10 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 413 مرتبه
تاريخ : دوشنبه 6 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 97 مرتبه

شیرینی زبونیهای پردیس گل گلی در آستانه 17 ماهگی

 

پیژپیژی : پیشی

هاپو

آبو: آب

دو دوو: ماشین – کالسکه- سه چرخه

الو : موبایل و تلفن بیسیم

جیجه یا دی دی : ....؟؟؟ چشمک

جیش

پی پی

مامان

بابا

عمو

نونو: لباس

بررر: برق

ممنو:ممنون

دادو:قاشق- چنگال- چاقوniniweblog.com

باااا: باز (هر وقت میخواد پوست شکلات - در یخچال و ... رو براش باز کنیم هی میگه باااا سرشم تند تند به بالا پائین تکون میده که یعنی زودتر باز کن)

یَف: رفت

دااااا: داغ (غذاش اگه داغ باشه یا تو حموم تا آب یکم داغتر میشه سریع میگه داااا داااا .. تازگی به بخاری و شومینه هم میگه داااا)

عمه

دالی یا دادی : دالی

اِ دوو ده : یک دو سه

به به و اَم : غذا

توووب :توپ

پاااا : پا و کفش و جوراب

دس : دست

نای نای: موقعی که منتظر آهنگ بخونه و برقصهniniweblog.com

بیده بیده بیـــــــده: وقتی با اصرار چیزی رو ازمون میخواد  سه بار میگه بیده یعنی بده

توتو: پرنده و مورچه و بیشتر حیوونا

دوطی: طوطی

ماااا: ماست (تا در یخچال باز میشه سریع میاد اشاره میکنه مااااا مااااا میفهمم که باز ماست میخواد)

ماه: ماه تو آسمون و ماهی تو آب

دُل: گل niniweblog.com

تاتا: تاب تاب niniweblog.com

مو: مو

ازش میپرسم پردیس مامانو چند تادوست داری میگه ده .. می پرسم بابارو چند تا دوست داری ؟ میگه دوو آی حال میده آی حال میده بابا احسان میگه آخر کار خودتو کردی!!! باور کنین من بی تقصیرم

خاله پرنیان یادش داده خیلی بامزه میگه نَنِه

براش میخونم ببعی میگه؟؟؟ میگه: بعععع دنبه داری؟؟؟ داد میزنه نهههه پس چرا میگی؟؟؟؟؟ باز میگه بععععع قربونت بشم شیرین عسللللل

پردیس ! کلاغه میگه ؟؟؟؟ دار دار

هاپو میگه؟؟؟ هاپ هاپ

پیشی چی میگه؟؟ مَو

دیگه یادم نیست چیا میگه هروقت یادم اومد اینجا اضافه میکنم

بقیه چیزایی رو هم که نمیتونه بگه دستمونو میگیره میبره نشون میده .....

 

(قول میدم تا چند روز دیگه یک سری از عکسای دخملی رو هم اینجا بذارم .... انشالله)

 

 




موضوع : شیرین زبونی
تاريخ : دوشنبه 6 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 90 مرتبه

سلاااامقلب

ما بعد از کلی تأخیر برگشتیم...

 

اول از همه از دخترم و دوستای مهربونم عذرخواهی میکنم بابت اینکه این چندوقت نتونستم وبلاگ گل دخترمو به روز کنم و از اینکه این مدت به یادمون بودین و بهمون لطف داشتین ممنونم.ماچماچماچ

دلیل این غیبت چند ماهه گرفتاری و تنبلی مامان مژده بودهخجالت آخه تا ظهر که خونه نیستم عصرها هم دربست در اختیار یک وروجک شیطون و فضول هستم که نمیذاره حتی از کنار لپ تاپ و موبایل رد بشی چه برسه به اینکه بخوای بشینی وبلاگ آپ کنی.

پردیس تو این چندماهی که اینجا چیزی ننوشتم ماشالله خیلی بزرگ و خانووووووم شده و واقعا بخاطر بودن و داشتنش خوشحالم  و خدارو شاکرم .

خیلی حس خوبیه وقتی میبینم اینقدر عاقل شده که هرچی بهش میگم و ازش میخوام رو درست متوجه میشه و انجام میده .

تو این چند وقت خیلی از عکسا و کارهای دخملی رو تو وبلاگش نذاشتم و هرکدوم رو وقت کنم واسه یادگاری اینجا میذارم

اول از همه اینکه دخملی تیرماه شروع کرد اولین قدمهای مستقلش رو برداشت و 21 ام تیرماه برای اولین بار 4 قدم راه رفت اونم درست زمانیکه داشتم از شیرینکاریاش فیلم میگرفتم و خیلی جالب شد  که از اولین لحظه راه رفتنش فیلم دارم ،فردای اونروز خونه مامان جونم بودیم که 8 قدم راه رفت ولی باز تا چند روز 4 دست و پا رفتن رو ترجیح میداد تا اینکه دهم مرداد ماه دیگه بطور کامل راه افتاد.

سعی خودشو میکنه که هرچی میگیم تکرار کنه ولی خوب زیاد موفق نمیشه ولی همون کلماتی که میگه رو خیلی بامزه و با ناز میگه که دوست دارم درسته قورتش بدم

 

هر وقت مشغول کار هستم یا تلویزیون تماشا میکنم و میبینه زیاد حواسم بهش نیست میاد چندتا بوس جانانه از لپم میکنه و دنیااااااا رو بهم میده.niniweblog.com

وقتی بسته پوشکشو میبینه سریع میاد یکی یکی همشو درمیاره بعد باز میکنه میگه اَه اَه اَه قیافه ش خیلی بامزه میشه بعد اینقدر خوشگل پوشکو مچاله میکنه میندازه پشته سرش و باز دوباره بعدی و بعدی و بعدی....... خلاصه میبینی یک ربع گذشته و دخملی داره میگه اُه اُه اَه ههههههه اعتراف میکنم که اینقدر از این کارش خوشم میاد و خودشم فهمیده چون زود برمیگرده به من نگاه میکنه و میخندهniniweblog.com

دخترم عاشق اینه که روزی 4 بار وسایل کابینت هارو خالی کنه و کار تکراری واسه مامانش درست کنه. در همه کابینتهای دوتائی رو بستم ولی بعضیاشون چون تکی هستن نمیشه بست واسه همین کل سبد و آبکش و ظرفهای پلاستیکی رو باید طی چند مرحله از تو خونه جمع کنم

خوشبختانه هنوز یاد نداره در یخچال رو باز کنه ولی به محض اینکه ببینه در بازه میاد و دو زانو میشینه جلو یخچال niniweblog.comو تمام سس ها و هر چی که تو در یخچال باشه رو باید بریزه بیرون بعدم که بغلش میکنم و در رو میبندم کلی گریه میکنه

اگر هرکی بره حموم یا دستشوئی اینقدر پشت در، درمیزنه و اشک میریزه تا اینکه دلمون واسش بسوزه و به هدفش برسه و بره تو ههههههه

بعضی شبا که ما خیلی خوابمون میاد و دخملی خوابش نمیاد بالا سرمون میشینه تا چشمامونو باز میکنیم میاد جلو میگه دالیییی ههههه فکر میکنه ما الکی خودمونو زدیم به خواب که باهاش بازی کنیم.

 

مامان منصوره جون واسش آهنگ محلی کردی میذاره و باهاش تمرین کرده حالا هروقت میگیم پردیس رقص پا برو تندتند پاهاشو میزنه زمین و خودش کیففففف میکنهniniweblog.com

عادت داره تا میبینه ما دمپایی روفرشی پامون کردیم سریع میاد میگه دربیار بعد خودش میپوشه و با کلی ذوق دور خونه میچرخه

 

نازگلکم قربونت بشم که اینقدر شیرین و بامزه ای

 




موضوع : سال دوم زندگی
تاريخ : دوشنبه 31 / 4 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 112 مرتبه

سه شنبه 11 تیر ماه ساعت 6:30 با چند نفر از دوستان خوب نی نی سایتی که بچه هامون همسن هستند رفتیم پارک ملت .عکس العمل مردم وقتی 5 تا نی نی رو تو کالسکه در کنار هم میدیدن خیلی جالب بود.

حدودا دو ساعت با هم بودیم و خیلی خوش گذشت، امیدوارم بازم بتونیم همدیگرو ببینیم.

 

اینم چند تا عکس از نی نی های ناز خرداد 91

از راست به چپ: ایلیا جون - کوروش جون - پردیس نازنازی- روژین عسلی- آروین جون

پردیس تازه تو ماشین خوابش برده بود که رسیدیم پارک و وقتی گذاشتمش تو کالسکه بیدار شد و کلا خواب آلود بود واسه همین از آقای سامی بیگی خواستیم که آهنگ ای جونم رو اجرا کنه شاید دخترمون سرحال بشه نیشخند

کم کم یخش باز شد و کلی دست زد و نای نای کردچشمک




موضوع : سال دوم زندگی
تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 143 مرتبه

 

دو هفته قبل با بابا احسان تصمیم گرفتیم که چند روز تعطیلی رو بریم سفر و تو خونه نمونیم بعد از پیشنهادات مختلف بالاخره تصمیم گرفتیم با حاجی بابا و مامان منصوره و عمه جون و آقا هومن بریم سمت ساری.

دوشنبه 92/3/13 ساعت 7 بعدازظهر از مشهد راه افتادیم و تو مسیر واسه شام و نماز و خرید میوه و ....... توقف داشتیم و حدود ساعت 4 یا 5 صبح(خواب آلود بودم دقیق نمیدونم ساعت چند بود هههه ) رسیدیم علی آباد کتول چند ساعتی خونه  یکی از آشناها خوابیدیم و بعد از صبحانه به سمت گوهر باران ساری راه افتادیم. عمو محسن و زن عمو و عرفان جون اینا هم از تهران اومده بودن و زودتر از ما رسیدن اونجا وقتی ما هم رسیدیم و اونا رو دیدیم شما سریع رفتی بغل زن عمو و اصلا غریبی نکردی عاشق عرفان شده بودی و تند تند دنبالش 4 دست و پا میرفتی و لباتو غنچه میکردی و صدای بوس درمیاوردیماچ کلی به این کارت خندیدیم و فیلم گرفتیم عرفان ناقلا هم اصلا اجازه نمیداد بوسش کنی و از دستت فرار میکردمتفکر تو هم زیر میز و تو اتاق و همه جا دنبالش بودی سوژه ای شده بود.

ساعت 2 ناهار خوردیم و بعدش یک استراحت کوتاه کردیم و 6 بعدازظهر رفتیم لب دریا ، دریا خیلی آروم و خوب بود خیلی دوست داشتم برم تو آب ولی منصرف شدم چون هنوز طرح سالم سازی راه نیافتاده بود و اصلا حوصله نداشتم بعدش با لباس خیس بیام بیرون و کلی لباس بشورم و ..... ساعت 10 صبح روز چهارشنبه به سمت جنگلهای گلوگاه حرکت کردیم واقعا جای قشنگی بود یک جاده زیبا داشت که میرفت سمت چشمه توسکا ولی چون دوست داشتیم جای خلوت بشینیم یک راه فرعی رو رفتیم بالا و فرش پهن کردیم و نشستیم و حاجی بابا بساط آتیش و منقل و جوجه کباب راه انداخت و یک ناهار عااااااالی خوردیم. ساعت حدود 3:30 بود که بارون گرفت و سریع وسایل رو جمع کردیم و رفتیم به سمت علی آباد و افراتخته.

افراتخته یک جائی بود که حدود 30 کیلومتر از جاده میرفت بالا و یک منطقه ییلاقی تو دل جنگل و کوه بود. یکی از زیباترین مناظری بود که تا حالا دیده بودم مسیر جاده تقریبا مثله جاده جواهرده بود ولی خیلی انبوه تر و خوشگل تر خلاصه رفتیم بالا و تا 10صبح روز جمعه اونجا بودیم. تو یک خونه قدیمی مستقر شدیم خیلی باصفا بود خونه های اونجا حیاط نداشتن و جنگل حیاط مشترکشون بود .

پنج شنبه صبح رفتیم آب چشمه ، ما با ماشین رفتیم چون راه زیاد بود ولی بقیه پیاده اومدن و به نفس نفس افتاده بودن . به یک چشمه پر آب و قشنگ رسیدیم که  آب خیلی سردی داشت اونجا فرش انداختیم و با آب چشمه چای درست کردیم و خوردیم خلاصه خانوما تخمه خوردیم و آقایون هم در ارتفاعات و پای چشمه، قلیون کشیدن حدود ساعت 2 ظهر بود که برگشتیم خونه و حاجی بابا یک کباب کوبیده جانانه داد خوردیم و کیف کردیم. چشمک

حاجی بابا تو مسافرت خیلی زحمت کشید و درست کردن صبحانه و ناهار و شام با ایشون بود حتی واسه صبحانه شما هم تخم مرغ آبپز میذاشت و سوپ درست میکرد و مامان منصوره هم کارای پشت صحنه رو میکرد و کلی تلاش میکرد که به همه خوش بگذره.

خلاصه سفر خیلی خوبی بود و تو هم سعی خودتو میکردی که اذیت نکنی ولی خوب بعضی وقتا خسته میشدی و نق نق میکردی مخصوصا شب اولی که راه افتادیم چون تازه روز قبلش واکسن زده بودی کلی بیقراری میکردی و به هیچ صراطی مستقیم نبودی ولی از فرداش مهربون و خوش خنده شدی .از خود راضی

خوبی این سفر این بود که همه خانواده دور هم جمع بودیم و کلی خوش گذروندیم. جمعه 92/3/17 ساعت 7 عصر رسیدیم خونه .

دختر گلم انشالله همیشه بتونیم باهم سفرای خوب خوب بریم.

 




موضوع : مسافرت ها
تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 183 مرتبه

دختر گلم چند وقته که این پستو نوشتم ولی وقت نمیکردم تائید کنم و بذارم تو وبلاگ امروز بالاخره این فرصت رو پیدا کردم تا از ثبت موقت خارج و تائید کنم.

دوست داشتم اینجا کارهایی که تا امروز یاد گرفتی و انجام میدی رو برات بنویسم تا هیچوقت یادم نره البته بعضی از این کارا رو خیلی وقته انجام میدی و من تازه الان دارم مینویسم.

 

  • وقتی من گردگیری میکنم و دستمال رو دستم میبینی سریع میای میگیری و به تقلید از من میز رو تمیز میکنی.
  • دستمال کاغذی برمیداری و به صورتت و لپت میکشی مثلا داری صورتتو تمیز میکنی
  • به محض اینکه صدای زنگ تلفن وموبایل – آیفون – دزدگیر ماشین و بسته شدن در خونه رو میشنوی با خوشحالی میگی بابا . . . بابا ، یاد گرفتی لباتو غنچه میکنی و میگی بابا که بیشتر شبیه بوبا میشه تا بابا ههههه
  • ازت میپرسم بابا کو؟؟؟؟؟ دوتا دستاتو به معنی کووووو میچرخونی و به اطراف نگاه میکنی  . اگر  هم که بابا جون خونه باشه که با انگشت اشاره میکنی
  • غذات که تموم میشه میگیم پردیس خدا رو شکر کن! تو هم با تمام قوا دستاتو میاری بالا و خدارو شکر میکنی
  • وقتی نماز میخونیم سریع و سیر میای، مهر رو برمیداری و سرتو میذاری رو مهر و لباتو به هم میزنی مثلا داری نماز میخونی. میگیم الله اکبر کن میگی  یایا یا
  • فوت کردن رو خیلی خوب یاد گرفتی، شمع تولدتو خودت فوت کردی البته چون فاصله تا شمع زیاد  بود  بابا احسان هم کمک کرد. یک اسمورفی حباب ساز داری وقتی روشنش میکنم تو هم تند تند فوت میکنی


ادامه مطلب...

موضوع : روزهای زندگی پردیس جون
تاريخ : يکشنبه 5 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 1266 مرتبه

چه روز قشنگی بود روز شکفتنش

و سوم خرداد هرسال تکرار اون روز قشنگ خداست...

روزی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به زمین فرستاد

روزی که برای همیشه در ذهنمون حک شده

و هیچ گاه فراموشمون نمیشه...

"روز تولد پردیس کوچولوی ما"

 

نفس مامان و بابا ،یک ساله شدی و این یعنی  من و بابا یک ساله که هر روز  با نفس هات نفس کشیدیم...

 

 یک سالی که به سرعت برق و باد گذشت و حس نکردیم...

یک ساله که تو همه جون و عمر و نفس و عشق و هستی ما شدی .

یک ساله که با حضور تو زندگیمون زیباتر از قبل شده

یک ساله که با وجودت گذر زمان رو حس نمی کنیم

یک ساله که تو شدی همه هستی ما...

                    

خدایااااااااا شکرت به خاطر این لطف بیکرانت.به خاطر وجود نازنین دختر نازمون که ثمره زندگیمون شده

 

 **************

پنجشنبه 91/3/2  یک جشن تولد واسه فرشته کوچولومون تو خونه مامانی گرفتیم . حدود 50 نفر مهمون داشتیم از ساعت حدود 6 مهمونا اومدن و تقریبا تا ساعت 10:30 ادامه داشت.

 

 

بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب...

موضوع : تولد یکسالگی
تاريخ : يکشنبه 15 / 2 / 1392 | نویسنده : مامان مژده
بازدید : 402 مرتبه

سلام به بره کوچولوی خودم که حدودا 10 روزه که یاد گرفته بع بع میکنه الهی فدات بشم که اینقدر شیرین و بانمکی .

هفته قبل رفته بودیم خرید، شما و بابا احسان تو ماشین نشسته بودین و من رفتم تو مغازه حدود نیم ساعت کارم طول کشید وقتی برگشتم بابا داشت واست می خوند ببعی میگه بع بع دنبه داری نه نه .......

یک دفعه دیدم یک نفر با یک صدای کلفففففت داره بع بع میکنه از تعجب شاخ درآورده بودم تعجباینقدر خندیدم که خدا میدونه قهقههآخه نمیدونی چقدر بانمک شده بودی.

هرکسی که میشنوه میگه چیجوری یادش دادین صداشو کلفت کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم میگم اینم از هنرهای باباجونشهتشویق

واقعا من تا حالا نشنیده بودم یک نی نی فسقلی به این قشنگی تقلید صدا کنه

چند روز پیش به مناسبت روز مادر  رفته بودیم واسه مامانی کادو بخرم شما و خاله مهناز تو ماشین نشسته بودین وقتی اومدم خاله جون می گفت پردیس اینقدر بع بع کرده صداش گرفته و سرفه می کنه و بهت آب داده بود فکر کنم خودت از این کار کیییییییف میکنی.

بابا احسان عذاب وجدان گرفته میگه باید یک کاری کنم یادش بره چون گلوش اذیت میشه خلاصه با بره کوچولومون داستانی داریم .

 

 



ادامه مطلب...

موضوع : مراحل رشد پردیس جون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 25 نفر
بازديدهاي ديروز : 94 نفر
بازدید هفته قبل : 218 نفر
كل بازديدها : 71999 نفر